
حمیده امینی فرد| مرد از شدت به قول خودش کلافگی ناشی از بیمسافری، با گوشه لنگی که کاملاً خیسش کرده؛ دورتا دور شیشههای پراید زهوار در رفتهاش را برق میاندازد. از نیم ساعت پیش کنار متروی مصلی رژه میرود تا بلکه یک مسافر دربستی به تورش بخورد.
از شانس او هرکه آمده یا رد اتوبوسها را گرفته و یا بیخبر از همه جا تا نرخ کرایه ۲۰ هزار تومانی مجیدیه را شنیده ترجیح داده برای خالی شدن ونهای ارزانتر؛ در صفی که معلوم نیست کی نوبتش بشود؛ بایستد. مرد، اما خودش را از تک و تا نمیاندازد. «مصلی - رسالت – مجیدیه...»
زنی که از شدت خستگی نای سؤال پرسیدن ندارد؛ همین که در را باز میکند تا بنشیند با واکنش تند مرد میخکوب میشود. مرد راننده با صدای بلند طوری که بقیه مسافرها هم میشنوند از زن میخواهد رد کارش را بگیرد و برود.
بعد همینطور که سرش را با نگاه متعجب من تکان میدهد؛ میگوید: «کرونا داشت. من الان قد یک دکتر بیشتر میفهمم؛ نمیتوانست در را باز کند... همکارم هفته پیش فوت شد با سه بچه قد و نیم قد. نه بیمهای؛ نه حقوقی؛ هرچه پسانداز داشت هم خرج دوا و درمان کرد.
از یکی از مسافرهایش گرفته بود. دیگر مثل آن وقتها نیست که پلاستیک بزنیم یا مردم رعایت کنند. ماسک هم بزنند معلوم نیست از صبح چقدر استفاده شده گاهی هم داخل ماشین به هوای نفس تنگی بر میدارند؛ یا بعضیها حالشان آنقدر وخیم است که ما میفهمیم، اما نمیدانم چرا در خیابان میچرخند؛ کسی هم به کسی نیست.»
مرد همینطور که مشغول غر زدن است یک مسافر از راه میرسد. کلمه دربستی را که میشنود انگار کسی به او کارد زده باشد؛ شروع میکند به بدو بیراه گفتن: «انصافتان کجاست کرایهها را که ۳۰درصد بالا بردهاند. من بیچاره چطور میتوانم اینهمه خرج ک
برچسب:
نویسنده: ایمان اصلاحی اصل
تاريخ: سه
شنبه
21 ارديبهشت
1400 ساعت: 3:56